
بی نور عشق نتوان رخسار یار دیدن
بی عاشقی نشاید بر وصل او رسیدن
عشق است بال انسان ای مرغ بال سبحان
بی بال عشق نتوان بر عرش جان پریدن
عشق ار به کوه و صحرا آواره ساخت مارا
از این شرر توان هم بر طور دل رسیدن
گر جرعه ایی می وصل خواهی زکوثر عشق
باید به وجد و مستی جام بلا کشیدن
ما و هزار زاری از عشق روی آن گل
وز گل به ناله ما صد پیرهن دریدن
گل های باغ عالم بوی وفا ندارد
الا گل وصالش از باغ عشق چیدن
آئین عاشقان چیست؟ جویای وصل بودن
شرط وصل چبود از عالمی بریدن
از ما نهادن سر بر خاک کوی معشوق
تا او کرا بخواهد از خاک برگزیدن
سوزد گر آتش عشق صد خرمنت الهی
نتوان به سوختن هم دست از وفا کشیدن
|
+| نوشته شده توسط
عباس در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386
|